ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

126

قصص الانبياء ( فارسى )

نباشد ، و حكم خداى راست ، و من بر وى توكل كرده‌ام . پس برفتند و ابن يامين را با خود ببردند ، و يوسف چشم نهاده بود و روزها مىشمرد و براهها كس فرستاده كه چون بيايند مرا خبر كنيد . دانست كه ابن يامين با ايشان بود . پس از آمدن ايشان خبر دادند كه آمدند ] a 55 [ . يوسف بپرسيد كه چند تن‌اند گفتند يانزده تن‌اند . يوسف دانست كه ابن يامين آمدست . شاد شد . پس بيامدند ، و هر دو تن بدروازهء درآمدند ، آنگاه همه بدر كوشك يوسف بهم رسيدند . ابن يامين و يهودا هر دو بيك دروازه درآمدند . ايشان را زود پيش يوسف درآوردند ، همچنان با جامهاى راه . و يعقوب هديهء فرستاده بود . گويند آن دستارى بود كه به دو رسيده بود از ابرهيم خليل عليه السلم و آن را عزيز داشتى ، آن را پيش يوسف بنهادند و گفتند پدر ما ترا سلام مىكند و گفت اين دستار از جدّ من مانده است از ابرهيم خليل ، بنزديك تو فرستادم تا بپذيرى . چون يوسف آن بديد شاد شد و دانست كه خداى تعالى او را پيغامبرى دهد كه هركس آن دستار به دو رسيدى نبوّت يافتى . آنگاه آن بضاعت كه در بارهاى ايشان نهاده بودند پيش او بنهادند و گفتند اين در بارهاى خويش يافتيم . نمىدانيم كه چگونه بوده است ؟ يوسف گفت نيك آورديد « 1 » ليكن ما را بدين حاجت نيست ، هم شما را « 2 » تا نفقهء راه كنيد . و با دل خويش گفت اين پدرم كرده است ، و فرموده كه اين زر باز بريد . پس بفرمود تا طعام آوردند . خوانسالار گفت برخيزيد تا بجاى نان خوردن رويد . يوسف گفت همين جاى بياريد تا ايشان طعام ميخورند و من حديث ميكنم

--> ( 1 ) - نيك كرده‌ايد كه بازآورديد ( 2 ) - همه شما را باشد